
باز تو آفتابی ترین شهر خدا خورشید نمی تابِ
اون که من دوستش دارم و عاشقشم هنوز توی خوابِ
یک طرف من موندم و بیخوابی ,حالم پریشونه
تا که یار از در نیاد , تو سینه دل آروم نمی مونه
وقت دیدنش تنم میلرزه
از ندیدنش دلم میلرزه
جادو شده ی برق نگاشم
شب و روزا مثل سایه باهاشم
عشقش شده مهمون توی خونم
رخنه کرده تو تموم جونم
چند روز می مونه هیچ نمیدونم
wOoow veyla شده ورد زبونم
افسونگر دلها شده یارم
برده ز برم دار و ندارم
واسه شکستن طلسم عشقش
غیر انتظار راهی ندارم
غیر انتظار راهی ندارم

تا اینکه رفتم پیشش و گفتم من خیلی دوست دارم باهم دوست بشیم . اونم گفت منم همینطور (دو تا خرس گنده خجالت هم نمیکشن!
) و اینجوری شد, صمیمی ترین دوستم ,رفیق گرمابه و گلستونم,دوستی که همیشه بهش تکیه کردم ,دوستی که کنارش شُر شُر گریه کردم (اَییییییی یادش اصلا نبخیر ولی حالا خاطره تعریف میکنیم , خاطره ی بد هم توش هست خب!) همیشه دلم بگیره اولین نفر تویی . همیشه غصه دار باشم همدمم تویی.همیشه کلی حرف مشترک داریم .خیلی این قسمت های دوستی رو دوست دارم. همینکه وقتی یه چیز رو میگیم دوستمون ادامش رو بخونه . اینجوری حس میکنم خیلی خیلی بهم نزدیکه و منو درک میکنه.



